تبليغاتX
پیام پیمان

پیام پیمان

دل نوشته ها و اشعار

مزخرفات عيد من

پاها خسته ام

دستان بسته ام

چشمان مست من

هر يك به گونه اي

حرفي همي زند

كاز يار و ياورم

حرفي نمانده در

اعماق اين دلم

دورم تمام و من

آغاز اين رهم

شبها به جاي خواب

بيدار مانده ام

بيدار مانده ام

بيهوده است و من

بيدار مانده ام

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 22:59  توسط پیمان  | 

نسیم

نسيم
 
نامي كه هيج وقت به زبان نياورده ام
 
زيرا كه صبح ها
 
به جاي آن
 
هواي ابري مرا غرق خود مي كند و  
 
همه جا را مه می گیرد
 
شب نيز طوفان و گرد باد
 
زندگي ام را تباه مي كند...
 
کاش روزی برسد که نسیمی با دست های  مهربانش بنوازد تنهایی مرا 
 
همین امشب...
+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 23:7  توسط پیمان  | 

عنوان شعر آخر

براي او...

ساعت يكي است كنار يكي و

نيست كسي كنار من

تنها نشته ام به انتظار يار...

 ادامه داره....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 0:18  توسط پیمان  | 

روزگار من

روزگارم نمي گذرد خوب

 گذراني است اجباري و من هم مجبور

 ختده و شوق ز حال دل من رفته برون

 كوچ كرده ز دلم حال خوش و مستي و سر مستي قبل

من در اين حال بدم مي گذرم

 نيست حتي يك مثقال اميد

ريسماني كه به آن بستم دست

 كه رسم تا بر دوست

 از ميان پوسيده است

 كاش يك روز يكي حال مرا در مي يافت

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 23:2  توسط پیمان  | 

الدوز

الدوز سنه باخدوم بیر اورک یوخ مین اورک عاشقون اولدیم

سن نیله مدون  کی    ِ بئله  من  تا  به  ابد  سائلون  اولدیم

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 23:53  توسط پیمان  | 

تابستونم شروع شد

این جدیدترین شعرم بود..یاد جوونی هامون کرده بودیم...موقع امتحانا چه حس شعری میومد سراغم..

امتحانام امروز تموم شد....

میخوام برم مسافرت کسی نمیاد؟

 

از شرق میخوام شروع کنم...بعد تهران بعد اصفهان و همین جور میخوام خستگی این چند ماهو کامل در آرم از تنم....بی خیال کنکور ارشد....

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 23:46  توسط پیمان  | 

بوسه بر دست

بوسیدن دست دوست یک خاطره بود

لحظه ای بود که یک خاطره شد

لیک آن خاطره کم کم

                      می رود از پیشم

نکند رویا بود آن لحظه؟؟؟

من چنان محو همان لحظه ام امروز

که سراپای وجودم همگی می لرزد.

نیست معشوق که سرشار کند

از عشق مرا

 

کاش امروز همان لحظه ی آن خاطره تکرار شود....

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 23:33  توسط پیمان  | 

من با دو تا بیل... اما بی سی بیل ...یه کم عمرانی نگاه کن!!!!!!!!!!!!!!!!

gojuha856eknjihj2toe.jpg

 

 اون روزی که من گاو چرانی میکردم  زیاد دور نیست همین چند ماه پیش بود

بیشتر از همه ی کارهای عمرم مزه می داد............   بیل های پشتم هم واسه آب دادن باغ بود....

یادش بخیر

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 19:26  توسط پیمان  | 

روز دانشجو

روز دانشجو

آن روز پاییز بود و همچو زمستان سرد

آن روز برگ می ریخت همچو خون از دستان گرم

آن روز می گرفت زمین وام چند ماهه اش را از درخت جوان

آن روز زمین از زمین بودنش گلایه می کرد

تیر می انداخت به آسمان

تا خاموش کند غرش ابرهای جوان

آن روز استاد به جای درس ، حرص می داد

آن روز قلم به حرف استاد نمی رقصید

نشانه رفته بود قلب دوستان دشمن

آن روز دانشگاه ،گاه نبرد بود ،نه جای علم

آن روز روی تخته سیاه خون نقش می گرفت   

تا امروز روز آزادی من و تو باشد

روز آزادی ما

امروزی که  روز من و توست

 

 

 

 

پیمان مددی پاییز 87

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 23:19  توسط پیمان  | 

هان؟؟؟؟

در چه حالی که مرا هیچ ز احوال

 

 خود آگاه نکردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 23:9  توسط پیمان  |