مزخرفات عيد من
دستان بسته ام
چشمان مست من
هر يك به گونه اي
حرفي همي زند
كاز يار و ياورم
حرفي نمانده در
اعماق اين دلم
دورم تمام و من
آغاز اين رهم
شبها به جاي خواب
بيدار مانده ام
بيدار مانده ام
بيهوده است و من
بيدار مانده ام
دل نوشته ها و اشعار
دستان بسته ام
چشمان مست من
هر يك به گونه اي
حرفي همي زند
كاز يار و ياورم
حرفي نمانده در
اعماق اين دلم
دورم تمام و من
آغاز اين رهم
شبها به جاي خواب
بيدار مانده ام
بيدار مانده ام
بيهوده است و من
بيدار مانده ام
ساعت يكي است كنار يكي و
نيست كسي كنار من
تنها نشته ام به انتظار يار...
ادامه داره....
گذراني است اجباري و من هم مجبور
ختده و شوق ز حال دل من رفته برون
كوچ كرده ز دلم حال خوش و مستي و سر مستي قبل
من در اين حال بدم مي گذرم
نيست حتي يك مثقال اميد
ريسماني كه به آن بستم دست
كه رسم تا بر دوست
از ميان پوسيده است
كاش يك روز يكي حال مرا در مي يافت
سن نیله مدون کی ِ بئله من تا به ابد سائلون اولدیم
امتحانام امروز تموم شد....
میخوام برم مسافرت کسی نمیاد؟
از شرق میخوام شروع کنم...بعد تهران بعد اصفهان و همین جور میخوام خستگی این چند ماهو کامل در آرم از تنم....بی خیال کنکور ارشد....
لحظه ای بود که یک خاطره شد
لیک آن خاطره کم کم
می رود از پیشم
نکند رویا بود آن لحظه؟؟؟
من چنان محو همان لحظه ام امروز
که سراپای وجودم همگی می لرزد.
نیست معشوق که سرشار کند
از عشق مرا
کاش امروز همان لحظه ی آن خاطره تکرار شود....
اون روزی که من گاو چرانی میکردم زیاد دور نیست همین چند ماه پیش بود
بیشتر از همه ی کارهای عمرم مزه می داد............ بیل های پشتم هم واسه آب دادن باغ بود....
یادش بخیر
آن روز پاییز بود و همچو زمستان سرد
آن روز برگ می ریخت همچو خون از دستان گرم
آن روز می گرفت زمین وام چند ماهه اش را از درخت جوان
آن روز زمین از زمین بودنش گلایه می کرد
تیر می انداخت به آسمان
تا خاموش کند غرش ابرهای جوان
آن روز استاد به جای درس ، حرص می داد
آن روز قلم به حرف استاد نمی رقصید
نشانه رفته بود قلب دوستان دشمن
آن روز دانشگاه ،گاه نبرد بود ،نه جای علم
آن روز روی تخته سیاه خون نقش می گرفت
تا امروز روز آزادی من و تو باشد
روز آزادی ما
امروزی که روز من و توست
پیمان مددی –پاییز 87
در چه حالی که مرا هیچ ز احوال
خود آگاه نکردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟